X
تبلیغات
اولاد طهماسب خان ( طهماس خون ) راکی
اولاد طهماسب خان ( طهماس خون ) راکی
گردآوری اسناد . مدارک و عکس های اولاد طهماسب خان ( طهماس خون ) راکی 
لینک دوستان

 از اسب افتاده ، از اصل افتاده نیست ! بخش پایانی   

 از بس عیال کار برام ردیف کرده بود متأسفانه نتونستم تو مراسم تشییع جنازه حاج تقی شرکت کنم . غروب روز خاکسپاری به پیروز زنگ زدم و تاریخ مراسم سوم و هفته رو پرسیدم .

      بیست سی سالیه که ریش سفیدا و بزرگترا نشستن و یه قرارداد فامیلی نوشتن . خدا همه شونو رحمت کنه چقد درک و فهمشون بالا بود ، برا اینکه مردم و فامیل تو عزاداریا از کار و زندگی نیفتن و زحمتشون زیاد نشه تصمیم گرفتن مراسم سوم و هفته هرعزیزی که از دست می ره رو تو یه روز بگیرن و تشریفات اضافی مراسماتو حذف کردن . روز موعود صبح زود بیدارشدم و آب و روغن ماشینو نگاه کردم و به امید خدا راه افتادم . بعد از چن ساعت رانندگی به ولایت رسیدم . 

    اول آبادی چنتا چادر بزرگ زده بودن . ماشینو یه گوشه پارک کردم و رفتم تو مراسم ، دم در چادر به پسرای حاج تقی یه تسلیت گفتم و سرسلامتی دادم و یه گوشه نشستم . سرتاسر چادرا رو فرش پهن کرده بودن ، دو سه گروه نوازنده محلی ( توشمال ) ساز چپ و نی می زدن و دو تا مداح بختیاریم مجلسو حسابی گرم کرده بودن !

     از دور با بیشتر فامیل چاق سلامتی کردم ، یکی دو ساعتی که گذشت صاحبان عزا به مهمونا تعارف کردن که برا صرف غذا برن تو یه چادر دیگه . تا وارد چادر شدم یکه خوردم که این همه وسیله و تجهیزاتو چطوری اورده بودن تو اون آبادی دور افتاده ، باور کنین همچین سفره ی مجلل و رنگینی رو فقط تو بهترین هتلای بالای شهرا می شه دید . بیشتر مردم از تنوع غذاها مات و مبهوت شده بودن . وقتی شروع کردیم به غذا خوردن به دستور عیال زیرچشمی تموم سفره ها رو یواشکی عین یه جاسوس نگاه کردم که ببینم چی به چیه تا بتونم یه گزارش مبسوط و مفصل خدمتشون بدم . سر میزا پر بود از چندین نوع کباب ، خوراک مرغ ، زرشک پلو ، شوید پلو ، باقلا پلو ، چن جور سالاد ، ژله های رنگارنگ ، انواع و اقسام نوشابه های خارجی و ایرانی و دوغ .

     موقعی که غذا می خوردم پیش خودم گفتم آقاحبیب مطمئنی اومدی مراسم عزاداری؟ این سفره ی عزاداریه یا سفره ی مهمونی تشریفاتی ؟ خلاصه به خاطر رژیم غذایی و ناراحتی معده ام یه مقداری غذا خوردم و منتظر شدم تا مداح دعای سفره رو خوند و اعلام قرائت فاتحه کرد . بعد از خوندن فاتحه از خودم پرسیدم : آخه این همه ریخت و پاش و اسراف برا چیه ؟ یعنی نمی شد یه غذای معمولی بدن و یه مقدار از این پولای باداورده رو صرف امور خیریه کنن ؟ چقد آدم می شناسیم که محتاج نون شبن ؟ چنتا بچه یتیم سراغ داریم که اوضاع و احوال مالیشون خیلی بده ولی با آبرومندی دارن زندگی می کنن و با سیلی صورت خودشونو سرخ می کنن .

      مثل بیشتر حضار ( ! ) همین جوری که با خلال دندون مشغول تمیز کردن دندونام بودم یواش یواش از چادر اومدم بیرون و طبق عادت مرسوم همه مراسمای عزاداری محلی با بقیه مردا تو محوطه ایستادیم و هر چار پنج نفر با همدیگه مشغول صحبت شدن .

  بگذریم چنتا بلندگوی ( اکو ) بزرگی که دور و بر چادرا گذاشته بودن بقدری صداشون زیاد بود که حداقل سه چار تا آبادی اطرافو پوشش صوتی می داد . نمی دونم این دوتا مداح غریبه ی بیسواد رو از کجا اورده بودن . آقایون حتی بلد نبودن اسامی مهمونا رو درست بخونن ، فقط با بالا بردن صداشون شلوغ می کردن و به این و اون نهیب می زدن و دائماً تقدیر و تشکر از آقای فلانی و آقای بهمانی و هیئت همراه و طایفه های بزرگ و خوشنام ( ! ) فلان می کردن ، مطمئنم تو اون شلوغی اسم چندین نفر و چنتا طایفه رو از قلم انداختن که گلایه های بعدش سرجاشه .

     نمی دونم این چه رسمیه که اسم تک تک افرادو تو بلندگو می گن . آخه مداح محترم ، قربون شکل ماهت برم تو که برا دو سه ساعت مجلس گردونی دست کم به اندازه ده تا مداح باسواد شهری پول می گیری ، نمی تونی به صورت کلی و بدون ذکر نام از همه خانما و آقایونی که از راه های دور و نزدیک زحمت کشیدن و تشریف اوردن تشکر کنی ؟ حتما ً باید اسم افرادو اعلام کنی و چنتا رو هم از قلم بندازی ؟ عزیز دلم تو که حتی یه پیام تسلیتو بدون غلط نمی تونی بخونی خیلی سخته موقعی که بیکاری چنتا کتاب بخونی و معلومات و سوادتو ارتقاء بدی ؟ نمی شه یک فرهنگ لغت بخری تا تلفظ صحیح کلماتی که تو هر مجلس می گی رو یاد بگیری ؟ کی می خوای چند بیت شعرو درست حفظ کنی و درست بخونی ؟ به خدا زشته ! همین کارا رو می کنیم که برامون دست می گیرن و بهمون می خندن که بختیاریا تو مجالس عزاداریشون چنین و چنان می کنن !

     سرتونو درد نیارم آقایون مداح با هم رقابت می کردن و مسابقه گذاشته بودن و مرتب نسبت های ناروا و اغراق آمیز به مرحوم می دادن از اسب و تفنگ و تیراندازی و گله و نوکر و کلفت و شجاعت و دلاوری و جنگاوری مرحوم دم می زدن ، باور کنین این حاجی تقی خدا بیامرز که من می شناختم اصلا ً تو عمرش تفنگ و اسب نداشت و تا اونجایی که یادمه و برام صحبت کردن تو این شصت هفتاد سال اخیر جنگ و درگیری بزرگی اتفاق نیفتاده بود که این مرحوم بخواد از خودش رشادت نشون بده . آقایون پشت میکروفون یه جوری غلو می کردن که من به پیروز که بغل دستم ایستاده بود گفتم : آقاپیروز اینجا مراسم حاج تقیه یا مجلس ختم رستم دستان پهلوان افسانه ای ایران ! نکنه اشتباه اومدیم ؟

     خدا رو شکر بالاخره ختم مجلس اعلام شد و رفتیم به طرف قبرستون آبادی  . به محض اینکه رسیدیم سر مزار حاج تقی چند نفر از چپ و راست و بالا و پایین مزار شروع کردن به تیراندازی و بقدری تیراندازی کردن که من یه لحظه فکر کردم خدای نکرده سربازای عراق لعنتی دوباره حمله کردن ، آقا ، مردم زهره ترک شدن ، بچه های کوچیک شروع کردن به جیغ زدن و گریه کردن ، جاتون خالی یه محشر کُبرایی بود . بالاخره تیراشون تموم شد و مداحان عزیز به فیض اکمل رسوندن و مراسم تموم شد . من با عرض تسلیت مجدد به پسرای حاج تقی و خداحافظی با بر و بچه های فامیل سوار ماشین شدم و به طرف خونه برگشتم .

     تو راه همش تو این فکر بودم که بعضیا با این کارا می خوان چیو ثابت کنن ؟ پولداریشونو ؟ اصالتشونو ؟ اعتبارشونو ؟ هویت گمشده شونو ؟ اگه اجداد ما زنده بودن این کارای ما که معلوم نیست ریشه و اصالتشون چیه و از کجاست رو تأیید می کردن ؟ ما که ادعا می کنیم وارث تمدن و فرهنگ چند هزار ساله ایم و از اقوام اصیل ایرانی هستیم حالا از اسب افتادیم یا از اصل ؟ یا از هر دوتاش ؟ اگه از اسب افتادیم نه از اصل پس سعی کنیم با حرکات و رفتارمون اصالتمونو نشون بدیم .  واقعا ً از اسب افتاده از اصل افتاده نیست ؟ من که به عقل ناقصم نمی رسه اینا دنبال چی می گردن ؟

     پشت فرمون ماشین داشتم با خودم کلنجار می رفتم که یه جوری برا این سؤالاتی که تو ذهنم بود ، جواب پیدا کنم که به پمپ بنزین رسیدم ، گفتم : تا اینجا خلوته خوبه باک ماشینو پر کنم . تا نوبتم شد اومدم که از ماشین پیاده بشم یه دفعه یه جوون موتورسوار بدون نوبت اومد و سریع شروع کرد به پر کردن باک موتورش . منم ناراحت شدم و بش گفتم : آقا نوبت منه چرا بی نوبت بنزین زدی ؟ پسرک با یه لهجه ی عجیب گفت : برو عمو دنبال کارت اینجا ولایت ماست ، اول ما بعد شهریا . گفتم : درست صحبت کن پسرجون ، مؤدب باش ، من عوض پدرتم ، آدم با بزرگ تر از خودش که این طوری صحبت نمی کنه . یه دفعه اومد یقه ی منو گرفت و محکم پرتم کرد رو زمین ، یهو چشمامو باز کردم و دیدم عیال عین برج زهر مار بالا سرم ایستاده و داد می زنه : چقد می خوابی مرد ؟ پاشو دیگه ، تو خواب با کی داشتی دعوا می کردی ؟ مگه نگفتی اول وخت ( وقت ) می خوای بری کانون بازنشستگان کارتتو عوض کنی ؟ گفتم : چشم الان پا می شم . از تو رختخواب بلند شدم و گفتم : خدا رو شکر که همه چی خواب بود و این چیزا اصلا ً تو فامیل و ایل من وجود نداره ! خوب دیگه بعضی وقتا آدم خوابای غیر واقعی و خنده داری می بینه !

برگرفته از مجموعه ی " ادبیات خیلی خودمانی " نویسنده : رامین طهماسبی راکی

استفاده از این نوشته بدون اجازه ی کتبی نویسنده ممنوع است .

[ چهارشنبه ششم شهریور 1392 ] [ 18:19 ] [ رامین طهماسبی راکی ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
امکانات وب

دریافت کد موزیک